همسایه هامون فردا دارن اسباب کشی می کنند و میرن جای دیگه :( نمیدونم چرا حالا احساس عدم امنیت می کنم .همش بغض دارم و دلم براشون تنگ میشه .وقتی که بودند شاید دوهفته یک بار هم می شد هم رو نمی دیدیم اما انگار جوهرۀ بودن خودش انقدر بزرگه که به آدم اجازه ای برای درک نبودن نمیده .
و همچنین به یاد غروب شاملوی بزرگ :
تو را برگزیدهام
رَغمارَغمِ بیداد.
گفتی دوستت میدارم
و قاعده
دیگر شد.
کفایت مکن ای فرمانِ «شدن»،
مکرّر شو
مکرّر شو!
اسمم را تغییر دادم به پولینا چشم و چراغ کوهستان که داستان دخترکی نابینا بود در کوهستان .
من خودم هم اصالتا اهل کوهستانم.
روستایی در دل کوه های البرز که عجیب در ذهن و قلبم رخنه کرده است.
شاید یاد مادربزرگ و علاقه وافر پدر است که مرا به آنجا می کشاند یا شاید خاطره سطل سطل، آلبالوهایی که از باغ بالا می چیدیم و یا درخت کهنسال توت ، تنور مادربزگ که هرباره برایمان کولاس می پخت و من با شانه روی آنها را تزئین می کردم.
شاید خاطره کنده درخت کنار درب سبز رنگ آنجاست که پدربزرگ عصرها را آنجا می گذراند.شاید الوارهای چوبی سقف است ،شاید درخت زردآلوی توی حیاط،شاید لواشکهای پهن شده در آفتاب ؟
احتمالا گلهای رنگ به رنگ باغچه یا شاید بالکن رو به تپه یا گل بنفشه پشت پنجره من را ع ا ا ا ش ق کرده است.
حتما دشت شقایق پایین ده است یا نه ! آسمان پرستاره یا شاید هم صدای سماور است که مرا...
بوی درختان گردو انگشتانم را زرد می کند.دلم گردوی تازه می خواهد و صدایی که می گوید امسال سهم گردوی شما ....
کجایید روزهای خوب در ده کوچک من ؟ من شما را ع ا ش ق م
*کولاس نان محلی شیرین.
بنده از اینهمه تاخیر شرمنده ام و ممنونم که پیگیر احوال من شدید.
اینگونه گذشت ایام غیبت :
من می بایست تا پایان مرداد ماه تزم رو ارائه میدادم اما استادم در یک حرکت بی فرهنگانه اعلام کرد که به دلیل مسافرت می بایست زودتر برای دفاع تز برم .به هرحال گوشی تلفن به دست به اکثر این آژانس های هواپیمایی زنگ می زدم تا بلیط پیدا کنم و در آخر بهترین بلیطی که پیدا کردم از این قراره : از تهران به دوحه (۲ ساعت توقف) ، از دوحه به ریاض (۱ ساعت توقف) و در نهایت از ریاض به فرانکفورت
احتمالا اگه با اتوبوس می رفتم زودتر می رسیدم.
فردای روزی هم که می رسم دفاع دارم .حالا اگه اومدم و گفتم دفاع بد بود شما که شاهدید به خاطر سختی هایی بوده که متحمل شدم...وگرنه من که شبانه روزی دارم درس می خونم ![]()
دوستان برام دعا کنید که این ایام بگذره و دفاع تز هم خوب باشه.
کتاب Mause رو تموم کردم.چند تا فیلم خوب دیدم.یک تئاترقشنگ....ای بابا درس هم می خونم دیگه !
تازگیها بحث نسل کشی خیلی فکرم رو به خودش مشغول کرده شاید شروعش دیدن فیلم زندگی زیباست ! بود و بعد رفتن به آلمان و دیدن کمپ های یهودیان در برلین. جدیدا هم کتاب زیبای مصوری رو دارم در این باره می خونم به اسم MAUS.
نمی دونم فیلم "پسری در پیژامه" یا یک همچین اسمی رو دیدید یا نه اما اگر ندیدید پیشنهاد می کنم که این فیلم رو حتما نگاه کنید. داستان دوستی پسر یکی از سربازهای ارشد نازی هست با یک پسر یهودی در کمپ و در آخر فیلم فقط رقت باری کشتار یهودیان رو به تصویر می کشه.
روزی که با دوستم به کمپ یهودیان _نیم ساعت خارج از شهر بود_ رفتیم بوی دود و سوختگی می آمد .نمی دونم اون بوی لعنتی از کجا می آمد اما همش فکر کوره های آدم کشی رو توی ذهنم زنده می کرد.اطراف کمپ - که خیلی هم وسیع بود- کلی خونه های ویلایی قدیمی بود .چطور توی این خونه ها آدم ها می تونستند زندگی کنند و یا می کنند رو نمی فهمم. توی کمپ خونه های دراز چوبی زیادی بودند و توی هر خونه پر از تخت خوابهای سه طبقه ،که توی هر تخت 2 نفر می خوابیدند به نوعی که حتی نمی تونستند توی جاشون تکون بخورند L !!!!!! خیلی بد بود همه چیز خیلی تلخ و بد بود. من احساس می کردم در جایی دارم قدم میگذارم که صفحات مهمی از تاریخ ،اونجا رقم خورده.
توی فیلم - پسری در پیژامه- خیلی قشنگ خونه های نزدیک کمپ و خود کمپ رو نشون داده بود یا مثلا جایی از فیلم اون بچه 8 ساله یهودی که در کمپ بود گفت ما درم می گه علت این بوی بد و دودی که می آد لباسهای کثیفی هست که می سوزونند ! به نظرم این فیلم خیلی تاثیر گذار و قشنگه.
چقدر رقت باره کشتار انسانها به خاطر عقیده یک نفر یا یک گروه. خب زمان گذشته واین اتفاق ها دموکراسی نسبی رو در غرب ایجاد کرده اما مساله مهم اینه که چرا الان داره این رخداد ها پیش می آد؟ یک تفکر بیمار توی یک زمان در جامعه ای حاکم می شه ،تفکری که خودش رو از دیگران بهتر می دونه و حاضره به خاطر این خود شیفتگی یک نسل ،گروه، قوم و یا ایده ای رو از بین ببره.صدها آدم که از برای آزادی می سرایند،می نویسند ،فریاد می کشند ، دربند می شوند و جان می دهند.
من همش به رقت انگیزی این کشتارها فکر می کنم.
الهام همیشه می گه تولد هم یه روزه مثل روزای دیگه.چه فرقی می کنه !
و من همیشه باورم این بوده که تولد آدم خیلی روز خاصیه.تقریبا یادم نمی آد سالی رو بدون مهمونی گرفتن در روز تولدم گذرونده باشم.
امروز ۲۹ ساله شدم.مهمونی نگرفتم.از عصر شجریان گوش کردم و تنهای تنها هستم.چون دوست داشتم تنها باشم. شجریان یه حسی مثل مشروب خوردن به آدم میده...وقتی شادی شادترت می کنه و وقتی غمگینی غمگین تر.
الهام جان تولدم یه روزی بود مثل بقیه روزها.چه فرقی می کنه !
خب باز با تاخیر ...

یادم رفت بگم که یکی از دوستان ایرانی من هم در بوداپست درحال درس خوندن بود و هست.وقتی من رسیدم با هم تماس داشتیم و بهم گفت که همه دوستان ایرانیش با هم در یک رستوران ایرانی جمع می شن و از من هم خواست که برم.منم که دلم قیلی ویلی می رفت که برم یک رستوران ایرانی ! اما چون با دوستان بودم گفتم هرچی اون دو تا بگن L جالب اینه که اون ها هم خیلی استقبال کردند.ادیت هی می گفت یعنی توی این شهر رستوران ایرانی بوده و من نمی دونستم...
اون شب رفتیم به رستوران ! من خیلی شاد شدم و ادیت هم خیلی متعجب بود که اینهمه ایرانی دارن توی بوداپست درس می خونن و زبان مجاری بلدند.توی اون جمع یک دختری هم بود که نمی دونم بر چه اساس عاشق هندی ها بود و هی دور و بر سنتوش می پلکید و سنتوش هم بادی به غبغب انداخته بود.من قرمه+سبزی خوردم و برای ادیت کباب کوبیده و برای سنتوش جوجه سفارش دادم.غذا رو دوست داشتند.بعد از شام بچه ها می خواستند نمایشنامه خوانی داشته باشند که من ترجیح دادم به خاطر دوستام بر گردم.
شب رو توی اتاق ادیت با پالتو و کلاه خوابیدم. صبح روز بعد به اندازه یک عمری که راه نرفته بودم پیاده روی کردم.چند تا چیز برام تو بوداپست عجیب بود یکیش متروهاش بود که خیلی خیلی زیر زمین بود و من هیچ جای دیگه این مدلی ندیده بودم.دلیلش هم این بود که از زیر دانوب رد می شد.عکس زیر شاید یک کم از این عمق رو نشون بده.

دومین چیز با مزه ای دیدم استخرهای روباز درزمستون بود که حتما خیلی جاها هست اما من ندیده بودم.استخرهایی با آب های زیرزمینی گرم درحالیکه بالای سرت برف می بارید.سومین چیز جالب یک ردیف مجسمه کفش در مسیری از رودخانه دانوب بود به یاد کشتار یهودیان در کنار رودخانه که من رو عجیب تحت تاثیر قرار داد.

آسانسوری که به دیوار چسبیده بود و اریبی بالا می رفت هم ازجاهایی بود که رفتیم. از اون بالا رودخانه و شهر رو با وسعت دید بالایی می شد دید.
یک جای جالبه دیگه جزیره کوچک وسط دانوب بود که بسیار زیبا بود و شبیه یک باغ بود با مساحت خیلی زیاد.شاید چند ساعتی رو توی این جزیره سپری کردیم و من برای دوستام از جنگل گیسوم و سی سنگان تعریف کردم.
کلی از سفر مونده هنوز که :( حالا این عکسا رو هم ببینید.


تنها دوست داشتن توست
كه دردهای عميق اين روزها را
تسكين میبخشد
حتی درد نبودنت را
...
ـ از وبلاگ سکوت ـ
بوداپست رو بوداپشت تلفظ می کنند مجاری ها.شهر به دو قسمت بودا و پست تقسیم می شه.وسط این دو ،رودخانه زیبای دانوب جاریه که ۸ پل این دو قسمت شهر رو به هم وصل می کنه.منشا این رودخانه در آلمان و همان منطقه جنگلهای سیاه هست.
ادیت میگفت جنگلهای سیاه رو دوست داره چون به دانوب وصله !
من دائما بودا رو با پست اشتباه می گرفتم و ادیت هم انگار از من تست هوش می گرفت هی می گفت خب الان تو بودا هستیم یا پست؟! آخر به خودم گفتم خب بودا پیامبر بوده و حتما پولدار بوده پس هر طرف که کاخ بود یاد بودا می افتم ...! روز اول به كاخ سلطنتي بوداواري پالوتا در بودا رفتیم.خصوصیت برتری که بوداپست به بقیه شهرهایی که من دیده بودم داشت قدمت و اصالت اونجا بود.زیبایی خیره کننده در عین کهنگی ! که انگار پرتابت می کرد به هزار سال قبل.
عصر روز اول من و ادیت و سنتوش یک جایی در وسط شهر رفتیم که پنکیک بخوریم.ظاهرا این مغازه پنکیک های معروفی داشت و اصلا جز پنکیک چیزی نداشت. بگذارین از مزه شکلات داخل پنکیک داغ براتون حرف نزنم که حتما دلتون می خواد.
پی نوشت۱: سفرنامه نویسی خیلی سخته.اسم خیلی جاها رو یادم رفته اما این یکی رو تمامش می کنم حتما.عکس هم می گذارم.
پی نوشت۲:هوای بارونی بهار حالم رو دگرگون می کنه.
پی نوشت۳: این نوشته آقای رگبار رو خیلی دوست دارم :سلام سلامتی میاره؟
اتوبوس هنوز وارد شهر نشده جایی نگه داشت و ما پیاده شدیم و از زیر یک پل قدیمی پایین رفتیم و به قطار زیر زمینی رسیدیم.قطار هم از اتوبوس قدیمی تر...تمام راه من به آدم ها نگاه می کردم که اغلب چشمانی ریز و سبز داشتند. قرار بود سنتوش رو که شب قبل راه افتاده بود در پایان همین قطار زیرزمینی ببینیم که از اونجا با هم بریم به خونه ادیت.
وقتی از زیر زمین بیرون اومدیم
نیش بنده تا بنا گوش که چه عرض کنم خلاصه باز بود.
انگار توی قصه ها راه می رفتم.ساختمان های قدیمی و بلند که واقعا با ابهت بود.من انقدر مبهوت ساختمان ها در کنار دانوب شده بودم که هی ادیت من رو می کشید و می گفت بدو سنتوش منتظره ! سنتوش رو پیدا کردیم و پیاده راه افتادیم به سمت خونه ادیت.راستی مادر ادیت وقتی سنتوش رو دید به من گفت چقدر شما شبیه هم هستید
(مدیونید اگه فکر کنید سنتوش سیاه و بی ریخته)
خونه ادیت توی یک کوچه تقریبا باریک که هر دو طرفش ساختمان های قدیمی داشت و برگ های چسبان به دیوارها چسبیده بودند واقع شده بود.خونه ای ۷۰ ساله و چهارطبقه و هر طبقه یک واحد.بسیار کهنه و قدیمی.باید کفش هامون رو در میاوردیم.بهمون دمپایی دادند.چیزی که خیلی عجیب بود این بود که خونه ۷۰ متری اونها ۱۱ تا در داشت.(باورش سخته اما توضیح می دم) ! ظاهرا قبل ها که گاز نبوده و وسایل گرم کننده کم بوده مجبور بودند از در استفاده کنند تا انرژی هدر نره به خاطر همین همه جای خونه در داشت.از هال به اتاق.از اتاق به یک اتاق دیگه و غیره.توی هال کلی پرنده خشک شده وجود داشت و اتاق ادیت یک اتاق بزرگ بود با یک تخت شبیه یک کاناپه ،دورتا دور اتاق کتابخونه و یک میز خیلی شکیل قدیمی از این مدل ها که توی فیلم های قدیمی می بینیم.حالا من عکسش رو براتون می گذارم دفعه بعدی. اتاق خیلی با سلیقه چیده شده بود و کلی فرش داشت مثل مسجد های ما!
قرار شد من و ادیت توی اتاق ادیت باشیم و سنتوش هم در اتاق مامان ادیت.قرار بود مامان ادیت این یک هفته رو پیش دوست پسرش باشه (کی؟کی ۷۰ سالش بود؟).![]()
اون روز به دیدن شهر و دانوب گذشت.
